|
واژه در قفس شعر و موسیقی ایرانی
| ||
|
گر ز حال دل خبر داری بگو ور نشانی مختصر داری بگو
مرگ را دانم ولی تا کوی دوست راه اگر نزدیکتر داری بگو! [ پنجشنبه 9 تیر1390 ] [ 10:16 AM ] [ سعید اکبری ]
اگر در اتاقي با رنگ سفيد بماني، از فرط آرامش ديوانه مي شوي.
اگر در اتاقي با رنگ سياه بماني،
[ چهارشنبه 8 تیر1390 ] [ 4:3 PM ] [ سعید اکبری ]
مرد درحال تمیز کردن اتومبیل تازه خود بود که متوجه شد پسر 4 ساله اش تکه سنگی برداشته و بر
روی ماشین خط می اندازد. مرد با عصبانیت دست کودک را گرفت و چندین مرتبه ضربات محکمی بر دستان کودک زد بدون اینکه متوجه آچاری که در دستش بود شود . در بیمارستان کودک به دلیل شکستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد . وقتی کودک پدرخود را دید با چشمانی آکنده از درد از او پرسید : پدر انگشتان من کی دوباره رشد می کنند ؟ مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع کرد به لگد مال کردن ماشین . و با این عمل کل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به خراشیدگی که کودک ایجاد کرده بود خورد که نوشته بود : ( دوستت دارم پدر ! ) روز بعد مرد خودکشی کرد !!! [ چهارشنبه 8 تیر1390 ] [ 3:22 PM ] [ سعید اکبری ]
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
"واژه ای در قفس" است. [ پنجشنبه 2 تیر1390 ] [ 1:22 AM ] [ سعید اکبری ]
|
||