دو هفته پيش طبق برنامه هر هفته کلاس تفکر خلاق سوم راهنمايي بخشهايي از مجله چلچلراغ را ميخوانديم. يکي از مطالب گزارشي بود از وضعيت زني به نام حوا که با شوهر بيمارش در يکي از محلات فقير نشين تهران زندگي ميکند. گزارش روان و شفاف نوشته شده بود. نويسنده فقري که حوا و شوهرش را بلعيده بود با ظرافت به تصوير کشيده و البته از علت فقر هم لابهلاي صحبتهاي حوا حرف زده بود. گزارش به خوبي اين نکته را تفهيم ميکرد که آسيبپذيري بعضي از مشاغل آنقدر بالاست که اگر فرد جايي زمين بخورد حتي از حداقلهاي يک زندگي محروم خواهد ماند. مثل خانواده حوا که حتي مواد شوينده براي بهداشت اوليه را هم ندارد.
گزارش براي من ناراحتکننده بود اما براي بچهها نه. اولين واکنش کلاس به اين گزارش حمله تند نيلوفر به من بود: "وا خانم به ما چه ربطي داره يکي پول نداره صابون بخره؟" به دنبال اين سوال حرفهاي ديگري هم مطرح شد. يکي پرسيد: "ما براي چي بايد اين چيزها رو بخونيم و خودمون رو ناراحت کنيم." يکي پرسيد: "اصلا براي چي اين جور چيزها رو توي مجله مينويسن؟" سومي پرسيد: "خانوم کسي هم اين جور چيزها رو ميخونه؟"
هفته قبل قرار بود هر کسي علاوه بر خواندن چلچراغ و انتخاب مطلب مورد علاقهاش يک گزارش از اخبار جهان در اينترنت جستجو کند و براي کلاس بخواند. سميرا گزارشي از فساد مالي در يکي از کشورهاي اروپايي خواند. گزارش که تمام شد يکي از بچهها پرسيد: "خانوم اصلا به کسي چه مربوطه کي چقدر پول داره؟ "
چند روز پيش با تعدادي از دوستان دور هم جمع شده بوديم و گپ ميزديم. صحبت از اختلاف طبقاتي شد. يکي از دوستان نظرش بر اين بود که طبقه ضعيف لايق همان چيزيست که دارد. از ديد او قشر فقير را مردمي تنپرور، بيسواد و طلبکار تشکيل ميدهند که خود را بيدليل شايسته رفاه و آسايش ميبينند. جملات دوستم تند و گزنده بود.
نوع نگاهي که اين روزها به سرعت در جامعه اطراف من در حال شکلگيري يا رشد است مرا ميترساند. آيا ما در حال از دست دادن توانايي "فهم" همديگر هستيم. آيا ما در مرحلهاي از شعور اجتماعي متوقف شدهايم؟ نميتوانيم همديگر را ببينيم و نميتوانيم بفهميم که بودنمان به بودن ديگران – از همه گروهها و قشرها- وابسته است. آيا جامعه مثل تکه پارچهاي با تار و پود به هم تنيده نيست؟ آيا اگر قسمتي را با شتاب بالا بکشيم و بقيه پارچه جايي گير کرده باشد پاره نميشود؟ جامعه تکه پاره شده ميتواند به سعادت تکتک ما بينجامد؟
قطعا شيوه همدردي غلط با آنها که ضعيفترند ميتواند فاجعه به بار آورد. قطعا بايد راههايي پيدا کرد که ضعيفتر با شناسايي و به کارگيري تواناييهايش رشد کند و در موقعيت بهتر قرار بگيرد اما آنچه اطراف من در حال رخ دادن است از اين دست نيست. به نظرم ما در حال از دست دادن خصيصهاي انساني هستيم که به آن همدردي ميگويند. شاخصي اجتماعي که اگر نباشد به سرعت جاي خاليش را خشونتي لجام گسيخته و کور خواهد گرفت.
تابستان فرصت خوبي بود تا اشکالات سيلابسهاي آموزشي درس نوشتار خلاق پايههاي راهنمايي و دبيرستان را اصلاح کنم. تجربه چند سال گذشته نشان داده بود براي حل بهتر مشکل نوشتن در دراز مدت بايد بتوانم بچهها را به فکر کردن از راه خواندن تشويق کنم. مشکل نوشتن بيش از آنکه به دليل ناتواني در بکار بردن زبان باشد به دليل ناتواني در فکر کردن است. اغلب آنهايي که از مشکل نوشتن شکايت ميکنند نميدانند چه بنويسند. به عبارتي نميدانند در مورد چه چيز و چگونه فکر کنند. براي حل اين مشکل سيلابس درسي پايه سوم راهنمايي را کامل تغيير دادم و طرح درسي با هدف خواندن، فکر کردن، نوشتن آماده کردم. براي بخش خواندن بر خلاف سالهاي پيش تصميم گرفتم از کتاب استفاده نکنم. ميخواستم بچهها متنهاي متفاوت، شاد و کمحجم بخوانند تا فرصت کنيم در مورد مطالب حرف بزنيم. در ضمن مطالب کوتاه فرصت ميداد متون در کلاس و توسط خود بچهها خوانده شود. ميتوانستم روي مطالب مختلف مانور دهم و آنهايي که جاذبه بيشتري براي بچهها دارد را بهانه فکر کردن قرار دهم. بين مجلاتي که ميشناسم به نظرم فقط نوشتههاي چلچراغ و همشهري جوان حوزههاي متفاوتي از علم و هنر و معضلات اجتماعي را تحت پوشش قرار ميدهند و حرفي براي گروه سني نوجوان دارند (اگر مجله ديگري ميشناسيد مرا راهنمايي کنيد). به مدرسه پيشنهاد کردم سه روزنامه و دو مجله چلچراغ و همشهري جوان را مشترک شود و از بچهها خواستم تا ماه آبان هر هفته به عنوان تکليف درس، آخرين شماره چلچراغ را خريداري کنند و حداقل سه مطلب را که تيتر يا عکس آنها نظرشان را جلب کرده چنان بخوانند که بتوانند در موردشان حرف بزنند.
ديروز قبل از آنکه پشت ميزم بنشينم با اعتراض بچهها مواجه شدم. تقريبا به غير از يکي دو نفر در هر کلاس بقيه معتقد بودن چلچراغ چرتترين مجلهاي بوده که در عمرشان ورق زدهاند. چند نفري غر زدند که حتي عکسهاي مجله هم بيخود بوده و اصلا هيچ چيز از عکسهاي مجله نفهميدهاند. کلاس را با هزار زحمت ساکت کردم و پيشنهاد کردم با هم مجله را ورق بزنيم و يکي از مطالب نه چندان کوتاهش را با هم بخوانيم. از بين مطالب مجله گزارشي را انتخاب کردم که طرح روي جلد هم مربوط به آن بود و به موضوع چاقي و رژيمهاي لاغري متدوال بين دختران جوان مي پرداخت. در بين شانزده نفر شاگرد کلاس سه نفر مطلب را تا نيمه خوانده بودند. تقريبا يک سوم گزارش که خوانده شد کلاس ساکت شد و تمرکزها افزايش يافت. معلوم بود مطلب کمکم بچهها را جذب کرده. بعضي جاها بچهها واکنش نشان ميدادند. مثلا جايي که گزارشگر از سالنهاي اروبيک گفت بچهها از تجربيات خودشان حرف زدند يا جايي که از قرصهاي لاغري صحبت شد بچهها بلادرنگ ليستي از قرصهاي گياهي بيضرر لاغري رديف کردند! با اين حال وقتي خواندن گزارش تمام شد همچنان اکثريت کلاس معتقد بود مطلب چندان هم آش دهنسوزي نبوده، همه حرفهايش تکراري بوده و اصلا به هيچ درديشان نميخورده. واکنش بچهها برايم عجيب بود. گزارش حداقل دو مطلب قابل توجه داشت؛ يکي ارائه فرمول محاسبه اضافه وزن و ديگري پرداختن شفاف به اين موضوع که اغلب کسانيکه دچار توهم چاقي يا زشتي هستند از مشکلات شخصيتي رنج ميبرند و به طور مشخص اعتماد به نفس پائيني دارند. منتظر بودم بچهها گوشه مجلههايشان مطابق فرمول قد و وزنشان را بنويسند و وضعيت خودشان را تعيين کنند. در ثاني انتظار داشتم در مورد مشکل اعتماد به نفسشان صحبت کنند اما هيچکدام از اين دو اتفاق نيفتاد. ناچار مهناز را پاي تخته آوردم و از او خواستم فرمول ارائه شده در مجله را بنويسد. جمله اين بود: "اگر حاصل تقسيم وزنتان به کيلوگرم بر قدتان به متر به توان دو بين 20 تا 25 بود شما ..." مهناز چند بار جمله را خواند اما بالاخره متوجه نشد چه چيز را بايد بالاي خط کسري و چه چيز را زير خط کسري بنويسد. عجيب بود. پانزده دقيقه طول کشيد تا بالاخره يک نفر در کلاس موفق شد فرمول را به زبان رياضي بنويسد. مرحله دوم محاسبه قد و وزن بود. تقريبا همه وزنشان را ميدانستند اما قد دقيقشان را نميدانستند. از دفتر مدرسه يک متر خياطي يک و نيم متري گرفتيم. دو نفر داوطلب شدند قدها را اندازه بگيرند اما مشکل اينجا بود که نميدانستند چطور با متري به طول يک و نيم قدهاي بلندتر از يک و نيم را اندازهگيري کنند. مشکل اساسي بود. جر و بحث و همانديشيشان هم به جايي نرسيد تا بالاخره با چند راهنمايي توانستند مشکل را حل کنند. کلاس به وجد آمده بود. بعضيها گوشه و کنار کلاس مطلب را دوباره ميخواندند يا صفحات ديگر را ورق ميزدند. نوبت رسيد به محاسبه چاقي و لاغريها. از کلاس پرسيدم کسي هست که اعتماد به نفسش پايين باشد و فکر کند چاق و بد هيکل است. جواب منفي بود. پگاه را صدا کردم و ماشين حسابي دستش دادم و اولين نفر ليست را خواندم و از او خواستم وزنش را اعلام کند. احتمالا ميتوانيد پيشبيني کنيد چه اتفاقي افتاد. نه تنها پگاه بلکه نيمي از کلاس زير بار اعلام وزن نميرفت. نيم ساعت با هم حرف زديم؛ از مشکل عدم اعتماد به نفس، تنفر از خود، دوست نداشتن خود و ترس از چاق بودن، دماغ کوچک نوک تيز نداشتن، موي بلوند نداشتن، چشم تيره داشتن حرف زديم. پگاه محاسبه چاقي و لاغري را براي تکتک بچهها انجام داد و خوشبختانه هيچکس جزء گروه چاقها محسوب نميشد. کارمان که تمام شد قبل از آنکه سراغ دومين مطلب مجله برويم يکي از بچهها پرسيد اين همه حرف توي اين گزارش بود ؟ متاسفانه زنگ خورد و فرصت نشد ابعاد ديگري از همين گزارش ساده کوچک را بهانه حرف زدن، فکر کردن و نوشتن قرار دهيم. از مدرسه که بيرون آمدم فکر کردم بچهها ما در نگاهي خوشبينانه دوازده سال، تقريبا هر روز، حداقل روزي هشت ساعت ميخوانند. چيزي را ميخوانند که نميدانند چگونه به زندگيشان و به دانش قبليشان پيوند بزنند. بچههاي ما بهترين و مفيدترين روزهاي عمرشان، نخواندن را ميخوانند. اين بلاهت بزرگ نظام آموزشي نيست؟
نام کتاب: سري تاريخ ترسناک ( انقلابهاي پرهياهو، جنگ فجيع اول جهاني، جنگ فجيع دوم جهاني، انقلابهاي فرانسه، امپراطوري بيخرد بريتانيا)
نويسنده: تري ديري ـ تصويرگر: فيليپ ريو ـ مترجم: مهرداد تويسرکاني
ناشر: افق، چاپ چهارم ۱۳۸۸
بچه که بودم از کرفس بدم ميآمد. آنقدر بدم ميآمد که تمام روز در حياط خانه مادربزرگ بازي ميکردم تا بوي کرفس حتي به مشامم نرسد. مادربزرگم اما، نگران دلبهمخوردگي من از ديدن کرفسهاي پخته نبود. بشقاب پلو و خورشت کرفس را جلويم ميگذاشت و رو به مادرم که هميشه نگران بود ميگفت: عادت ميکنه. عادت هم نکنه ذائقهش عوض ميشه. راستش در عالم بچگي با خودم قسم خوده بودم که نه عادت کنم و نه ذائقهام عوض شود. امروز خورشت کرفس، سالاد ماکاروني کرفس و سالاد مرغ و کرفس از غذاهاي مورد علاقهام است. در طول سي و چهار سال نه تنها ذائقهام نسبت به کرفس عوض شده بلکه نسبت به بسياري چيزهاي ديگر هم تغيير کرده است. مثلا من که تحت هيچ شرايطي حاضر نميشدم فيلم ترسناک ببينم يا پاي تلويزيون بنشينم و شاهد بيرون ريختن رودههاي گلوله خورده هنرپيشه مرد داستان باشم اين روزها کم و بيش براي تحريک احساساتم دنبال سوژه ميگردم. ميتوانم بدون ترس و نگراني عکس مردههاي لت و پار شده را ببينم. بدم نميآيد آنقدر بترسم که مجبور شوم جيغي تيز و برنده بکشم و وقتي آب ميخورم با خونسردي ليوان را جلوي تابش نور آفتاب ميگيرم تا ببينم احيانا تکهاي از سرخرگ يک جسد شرحهشرحه شده در آن هست يا نه.
از آنجا که ذائقهام کتابپسند است و دوست دارم صحنههاي ترسناک و چندشآور داستانها را به سليقه خودم تصور کنم سراغ کتابفروشي رفتم. وقتم را در بخش کتابهاي بزرگسال تلف نکردم. ميدانم همه آن چيزهايي که براي بزرگسالان آزاردهنده، ممنوع يا بيمارکننده است براي کودکانمان آزاد است. هنوز به رديف ششم يا هفتم نرسيده بودم که اسم جالبي برق شادي را به چشمانم آورد: " تاريخ ترسناک" پشت جلد کتاب نوشته شده: "تاريخ به زشتترين و ترسناکترين شکل ممکن." همانجا براي خودم گوشه دنجي پيدا کردم و کتاب را باز کردم. جلد اول مجموعه کتابهاي تاريخ ترسناک با اين پاراگراف شروع ميشود: "تاريخ ميتواند ترسناک باشد. اما بعضي قسمتهاي تاريخ از قسمتهاي ديگر ترسناکتر است و يکي از مخوفترين، خونينترين و ويرانگرترين بخشهاي آن، تاريخ انقلابها و شورشهاست."
تعريف واژههاي انقلاب و شورش با دو مثال فوقالعاده ادامه مييابد:
"انقلاب: سرنگون شدن يک حکومت توسط اتباع آن با توسل به خشونت... بنابراين اگه من با اين پاره آجر به معلمم حمله کنم و کنترل مدرسه رو دست بگيرم در يک انقلاب شرکت کردهام.
شورش: مخالفت و مبارزه آشکار و اغلب ناموفق با قدرت حاکمه... به عبارت ديگه اگه من با راکت کريکت به فرق سر معلمم بکوبم و از مدرسه اخراج بشم، چون شکست خوردم پس در يک شورش شرکت داشتم."
احتياجي به گفتن نيست که من مثل معتادي که مخدرش رسيده باشد نشئه شده بودم. به خصوص که براي يک معلم هيچ چيز بيشتر از آگاهي به روشهاي آزار و شکنجه معلمها و متقابلا دانشآموزان نميتواند جذاب باشد.
کتاب با چنان طنز متبحرانهاي نوشته شده که اگر شما هم آدم خوشخندهاي باشيد تضمين ميکنم در حين خواندن هر صد و نود صفحه کتاب بخنديد. به چيزهاي شگفتآور دردناکي هم خواهيد خنديد. مثلا وقتي ميفهميد که فرانسويهاي گشنه ژندهپوش در سال 1789 بر ضد لويي شانزدهم قيام ميکنند، اعلام جمهوري ميکنند اما خشمشان فرو نمينشيند، شاه بيچاره را ميگيرند و با گيوتين که تازه اختراع شده سرش را ميزنند، اما باز خشمشان فرو نمينشيند اينست که با همان گيوتين تازه به بازار آمده سر سيهزار!! فرانسوي ديگر را هم ميزنند، وارد جنگ با کشورهاي همسايه ميشوند، ماليات ميدهند، باز هم ماليات ميدهند و در حاليکه که آزادند آنقدر ماليات ميدهند که دوباره ميشوند همان فرانسويهاي گشنه پا برهنه و اينبار مجبور ميشوند عليه انقلابشان انقلاب کنند خندهتان ميگيرد. به خصوص که اين انقلاب عليه انقلاب نه تنها آزادي نميآورد بلکه ناپلئون را سر کار ميآورد که تازه هوس ميکند "انقلاب عليه انقلابشان" را در سرتاسر جهان گسترش دهد؛ حتي تا استپهاي روسيه. کتاب علاوه بر آمار و ارقام جالبي که ارائه ميدهد و شما را انگشت بر دهان ميگذارد، مثلا به شما ميگويد که در انقلاب کامبوج از هر 100 نفر سي نفر لت و پار شدند، گاهگاهي سوالهاي سختي هم از شما ميپرسد تا ببيند چقدر پتانسيل شورشي يا انقلابي بودن را داريد. مثلا از شما ميپرسد اگر شما يک شورشي کاتوليک شجاع بوديد، در يک کليساي جامع پروتستان به چه چيز حمله ميکرديد؟ ميزهاي نهارخوري پروتستان، کتابهاي دعاي پروتستان، کشيشهاي پروتستان، نمازگزارهاي پروتستان يا گروههاي همسرايان پروتستان؟
در لحظهاي که جلد اول را تمام کردم به نظرم آمد کتاب فقط يک ضعف اساسي دارد. کليه مثالهاي آن در راستاي انقلاب عليه معلمها بود و هيچ کمکي به دبيران مظلوم در جهت راهاندازي يک انقلاب تميز بينقص عليه دانشآموزان نميکرد. البته بعد از مدتي به اين نتيجه رسيدم که احتمالا ايراد من وارد نيست چرا که تا اين لحظه هيچ کجاي دنيا قشر فرادست عليه زيردست خود انقلاب نکردهاست. هر چند هيچ چيز بعيد نيست. به هرحال توصيه ميکنم کتابهاي تاريخ ترسناک را بخوانيد تا ببينيد چطور اين اشرف مخلوقات چندشآورترين و وحشيانهترين بخش کارنامهاش را با چاشني طنز به تصوير ميکشد.
|+| نوشته شده توسط
چپ کوک در یکشنبه 15 شهریور1388
|
نميدانم تا به حال به يک مشاور مراجعه کردهايد يا نه. اما اگر مراجعه کردهباشيد يکي از اولين پيشنهاداتي که مشاور به شما ميکند نوشتن است. نوشتن چه چيز؟ نوشتن آنچه هستيد و نوشتن آنچه ميخواهيد باشيد. البته مشاور به هيچ عنوان به شما نميگويد انشايي بنويس و در آن به اين سوال پاسخ بده که من چه يا که هستم. او روشي غيرمستقيم، مطمئن و کمريسک (به لحاظ درستي مطلب) انتخاب ميکند. او به احتمال زياد از شما ميخواهد يک دفتر تهيه کنيد و در طول يک هفته در دفترتان بنويسيد که چه کردهايد. در مرحله دوم از شما ميخواهد همان جدول هفتگي را تهيه کنيد و در کنار بخش چهکارهايي انجام دادهايد يک ستون ديگر اضافه کنيد و بنويسيد به چه چيزهايي فکر کردهايد. مشاور از شما ميخواهد "همه" کارهايي را که انجام دادهايد بنويسيد از حمام کردن گرفته تا پرداخت قبض تلفن يا حتي زنگ زدن به مطب دکتر براي تعيين وقت بعدي. مشاور از شما ميخواهد مهمترين فکرهايتان را هم بنويسيد. مهم يعني همه آن فکرهايي که آخر شب هنوز به يادتان مانده، مثلا نخوردن آيسپکي که از صبح دلتان هوسش را کرده بود. اينها، همين مطالب پيشپا افتاده يعني آنچه شما هستيد. اگر کتابهاي خودشناسي را هم باز کنيد اغلبشان در همان بخش اول کتاب از شما درخواستي مشابه دارند و علاوه بر آن از شما ميخواهند بنويسيد آرزوهايتان چيست يا به عبارتي چه ميخواهيد باشيد. مجموع اين دو نوشته چند نکته مهم در بر دارد.
1- شما بدون نوشتن به "شناخت قابل اطميناني" از خودتان نميرسيد. شما فقط در جريان نوشتن و ازطريق پاسخ دادن به آنچه هستيد و آنچه ميخواهيد باشيد کشف ميکنيد که اتفاقا چه نيستيد و چه نميخواهيد باشيد. و شناخت يعني تشخيص حد فاصل "بودنها" و "نبودنها"، "خواستنها" و "نخواستنها". يادتان باشد دانستن يکي از اين دو عنصر متضاد به شناخت شفاف نميرسد. برخلاف تصور اکثر ما دانستن آنچه ميخواهيم به معني دانستن آنچه نميخواهيم نيست.
2- شما از طريق نوشتن پي ميبريد براي گذار از آنچه که هستيد به آنچه که ميخواهيد باشيد به چه چيزهايي نياز داريد. معمولا اين نيازها مواردي ساده و پيش پا افتاده است که اتفاقا از سادگي ديده نميشوند. مثلا مورد کمکي گذار شما ممکن است کم کردن حجم کاريتان باشد. يا تعريف يک رابطه عاشقانه موفق باشد. يا حتي اين باشد که ساعت حمام يا وقت ناهارتان را تغيير دهيد.
3- شما از طريق نوشتن، تغيير رفتارتان را ميبينيد. بنابراين آگاهانه ميتوانيد مسير حرکتتان را بررسي و تحليل کنيد. ببينيد با چه سرعتي آمدهايد و پيشبيني کنيد در آينده دور و نزديک در چه جايگاهي قرار ميگيريد.
4- شما از طريق ثبت دريافتهاي پيش پا افتادهتان از تکرار خطاهايتان به مقدار قابل توجهي جلوگيري ميکنيد.
5- شما امکان همراهي کردن ديگران را فراهم ميکنيد. امکان اينکه کسي رد شما را هم بگيرد و بيايد فراهم ميکنيد. شما با نوشتن چراغي ميشويد براي ديگران. به عبارتي ميتوانيد حلقهاي از دانش ديگران شويد.
در هيچيک از مراحل شناخت، مشاور، روانکاو يا کتاب خودشناسي -يا هر کسي که ياريتان ميدهد خودتان را بشناسيد- از شما نميپرسد آيا مهارت نوشتن يک قطعه ادبي را داريد يا نه. کسي در مورد زيبايي متن شما سوالي نميپرسد. کسي از شما انتظار ندارد متني چند لايه با درونمايه فلسفي بنويسيد. کسي از شما نميخواهد در مورد اين "خود" مثل نيچه حرف بزنيد. کسي از شما نميخواهد متنتان را به عنوان يک اثر هنري حفظ کنيد. شما در هيچ کتاب خودشناسي مقدمهاي نميبينيد که به شما بگويد دوست عزيز شما اگر کمسواد هستيد و هايدگر نخواندهايد اين کتاب را تورق نکنيد. هيچ روانکاوي براي آنکه به شما کمک کند خودتان را بفهميد نميپرسد پياژه را ميشناسي يا نه.
جامعه مجموعهاي از "من"هاست. "من" و "من" و "من" همان "ما"يي را ميسازد که به آن ميگوئيم اجتماع. اين "من"ها همان ديگراني را ميسازند که بارها – به خصوص- به هنگام تحقير با لفظ "مردم" ازشان حرف ميزنيم. مثلا ميگوئيم فکر کردن "من" چه فايدهاي دارد وقتي "مردم" انقدر احمقند. پيشنهاد ميکنم جاي همه "مردم"ها و "ديگران"ها و "آنها" و "جامعه"ها من بگذاريد تا ببينيد اين "من" چه وزني دارد. به يک جامعه ميشود مجموعهاي از صفات نسبت داد. اين صفات همان چيزهايي هستند که بهشان فرهنگ ميگوئيم. ميشود براي اجتماع برنامه هفتگي نوشت تا فهميد جامعه چه چيزي هست و چه چيزي نيست. چه چيزي هست و چه چيزي ميخواهد باشد. هر کدام از ما در روابط اجتماعيمان- تاکيد ميکنم روابط اجتماعي- بخشي از اين "ما"ي جامعه ساز را ميسازد. صرف حرف زدن از محتواي اين شبکه ارتباطي همان محصولي را در پي دارد که مشاور يا روانکاو شما به دنبالش ميگردد. کافيست هر کدام از ما شبکه ارتباطيش را ببيند و آن را بنويسد. براي نوشتنش نه مهارت داستاننويسي لازم است و نه آشنايي با نظريههاي جامعهشناسي غربي. ابزارش بلد بودن زيان فارسي در حد فهم حرف اطرافيان و بلد بودن نوشتار فارسي در حد انتقال مطلب است.
فکر ميکنم مسير آگاهي ما ناگزير از نوشتن ميگذرد. ما ناچاريم بنويسيم تا حجم انبوه اطلاعات غلط را از حافظهمان پاک کنيم. ما ايرانيها بسياري از صفاتي را به خودمان نسبت ميدهيم که فاقدش هستيم. تصويري از خودمان داريم که نادرست است و آنقدر خودمان را کم ميشناسيم که از تحليل نتيجه فوتبالمان گرفته تا تحليل نحوه شرکت در انتخابات و تحليل يک حرکت اجتماعي يک جمله احمقانه بيمعني بيشتر نداريم که بگوئيم: ما ملتي غيرقابل پيشبيني هستيم. هيچ کدام از ما نميگوئيم غير قابل پيشبيني بودن به اين دليل است که اطلاعات اوليه کافي و درست براي پيشبيني نداريم. ما حتي نميدانيم در اين برهه از زمان چه توانمنديهايي داريم و چه امکانات بالقوهاي. بايد کدام گام را برداريم و چطور برداريم. ما حتي تاريخ بيخ گوشمان را نميدانيم. تاريخي که هنوز زندهاست و کافيست قلمي خاطرات پيش پا افتاده مادربزرگها و پدربزرگها را ثبت کند. از اين رو در بازههاي زماني کوتاه اشتباهات تاريخيمان را دوباره و دوباره تکرار ميکنيم.
وبلاگستان براي ما در عصر حاضر و در آخرين دهههاي قرن چهاردهم شمسي يک فرصت طلايي و استثنائيست. ما با حدود بيست دقيقه کار مفيد در روز و با وجود نفت و به يمن نبودن مراکز تفريحي يکي از بهترين شرايط را براي دور هم نشيني مجازي داريم. فرصتي که ممکن است در چند سال آينده به راحتي از دستش بدهيم. امروز زمانيست که ميتوانيم ساعتهاي متمادي و پيوسته در مورد خودمان حرف بزنيم. در مورد همان چيزهايي بگوئيم که فکر ميکنيم پيش پا افتاده است و ارزش گفتن ندارد. در مورد ارتباطمان با همکار و زير دست و فرادستمان، در مورد نحوه ورودمان به شبکههاي قدرت، در مورد دلخوريمان از نسلهاي قبلي يا حتي بعدي، در مورد آرزوهايمان، در مورد پيشنياز آرزوهايمان، در مورد آنچه بر ما گذشته و خودمان خبر نداريم، در مورد آنچه دلمان ميخواهد ايران در آينده باشد. آيندهاي که ما در آن نيستيم. وبلاگستان دقيقا جاييست که ما نه تنها ميتوانيم در مورد خودمان حرف بزنيم بلکه ميتوانيم در مورد ديدگاه ديگران نظر دهيم. آن کلمه ساده و پيشپا افتاده نظر دهيد در پائين هر پست کلمه پر درديست که براي آنکه تا زير پستهايمان برسد بشر برايش خونها داده. نظر دهيد را جدي بگيريد. در تاريخ وحشيانه بشر زمانهايي که امکان داشته کسي با خيال راحت و لبخند بر لب بگويد نظر بدهيد آنقدر کم است که ميتوان در مقايسه با عمر بشر خطش زد.
و نکته آخر نوشتن بهترين راه مبارزه با ترس است. بنويسيد تا ترستان از خودتان، از عقايدتان، از لايههاي خبيث درونيتان بريزد. بنويسيد تا ترستان از ناتوانيتان و ناآگاهيتان بريزد. بنويسيد تا ترستان از مواجه شدن با خودتان بريزد.
روزي که ترسمان از خودمان، از آنچه که هستيم بريزد. آن روز ميتوانيم مسئوليت رفتار امروزمان را بپذيريم. ميتوانيم مسئوليت تاريخمان را بپذيريم. ميتوانيم بيماريهاي اجتماعيمان را بشناسيم و برايشان علاجي پيدا کنيم و به آينده بهتر اميدوار باشيم.
در طول چند سال گذشته کم و بيش کتابهايي در مورد ما ايرانيها از زبان ما ايرانيها نوشته شده. تقريبا آن معدود کتابهاي نوشته شده را با ولع خواندهام اما نتوانستهام از لابهلاي سطور نوشته شده چند ويژگي مشخص براي "ما ايرانيها" پيدا کنم. دليل اين امر از يک طرف نحوه ارائه اطلاعاتي بود که کتابها ارائه ميدادند و دليل دوم سوالي بود که من به دنبال جوابش ميگشتم. اگر بخواهم دليل اول را بيشتر باز کنم بايد بگويم کتابها اگر چه ادعا ميکردند از زاويه يکي از "علوم" (مثلا جامعهشناسي) به قضايا نگاه ميکنند اما نحوه بيانشان "علمي" نبود؛ به اين معنا که آنچه من در کتاب از زبان يک جامعهشناس ميخواندم نه تنها همان چيزهايي بود که بقال محلهمان ميگويد بلکه با همان شيوه هم بيان شده بود. متاسفانه ادبياتمان هم که ميتوانست بخش عمدهاي از کنجکاوي مرا ارضا کند ناتوان و عقيم مانده. نويسندههايمان خوب جامعه ايراني را نميشناسند. ناشرهايمان هم هر چه نوشتهها غيرقابل فهمتر باشد بيشتر استقبال ميکنند. اما دليل دومم برميگردد به طرح سوال من. شايد اساسا طرح سوال من چندان درست نيست و نميتوان جامعه ايراني را با چند کليد واژه "تا حدودي" تعريف کرد. با اين حال معتقدم گاهي شرايطي پيش ميآيد که ميتوان نگاه کمي دقيقتري (ميگويم فقط کمي) به گروهي يا طبقهاي از جامعه ايراني انداخت و بدون تعميم مسئله به بقيه گروهها و يا در بقيه دورانها، خصوصيتي را در بازه زماني خاص و بازه مکاني خاص و شرايط تاريخي خاص ديد.
يکي از اين شرايط را هفته پيش توکای مقدس در اختيار من گذاشت. توکاي مقدس در بازيي وبلاگي از من خواسته بود پستي به جايش بنويسم. کار سختي بود. خطوط قرمزش را نميشناختم و قادر نبودم در راستاي چشماندازي که در وبلاگش براي خوانندههايش ساخته حرف بزنم. در نهايت ترجيح دادم شمهاي از رفتارهاي طبقه متوسطي را به نمايش بگذارم. پست "ما طبقه متوسطيها و يک حرکت فرهنگي" در تاريخ پانزدهم مرداد روي وبلاگ توکاي مقدس آمد. برايم جالب بود بدانم خوانندههاي وبلاگ توکا به خصوص آنهايي که خواننده وبلاگ من نيستند در مورد پست چه نظري ميدهند. در مجموع تا اين لحظه ۹۹ نظر براي پست ثبت شده که ۶۵ نظر مخاطبش چپکوک بوده است. بعد از خواندن نظرها متوجه شدم تقريبا همه ۶۵ نظر را ميتوانم در هفت گروه طبقه بندي کنم. خوانندههاي خوب وبلاگ توکاي مقدس در مقابل پستي با مضمون احساسيِ اميد و نااميدي هفت واکنش متفاوت نشان دادند. دسته يک قويا معتقد بودند همه چيز سياه و نااميد کننده است و تلاش براي هر گونه تغيير کاري عبث و بيهوده است. دسته دوم احساساتش را بيشتر درگير داستان کرده و ضمن همذات پنداري با شخصيت داستان يا همدردي با نااميدي و غم نويسنده درباره آنچه رخ داده اظهار تاسف کرده. گروه سوم هم به اندازه گروه دوم به احساساتش ميدان داده و در مقابل ديد منفي گروه دوم ديد مثبتي پيش روي نويسنده گذاشته و آرزوي موفقيت کرده است. گروه چهارم بدون ارائه تحليل اعلام کرده که پيشآمد داستان نشان از اتفاقات خوشايند در جامعه ماست و آنرا نمونهاي از مسير تحول رو به جلوي جامعه ميداند. گروه پنجم آنچه نويسنده تعريف کرده را مسئلهاي ميداند که بايد ريشهيابي شود و براي رفتارهاي طبقه متوسطيها دليلي قانع کننده پيدا شود. گروه ششم افرادي هستند که به نحوي فعاليتي مشابه نويسنده انجام ميدهند و مشکلاتي مشابه دارند و بالاخره گروه هفتم آنهايي بودند که بيشتر به زيباييشناسي متن و نحوه روايت و ساختار متن توجه داشته و بحث محتوايي ندارند. اما چيدمان اين 65 خواننده در هفت گروهي که گفتم چگونه است. دسته اول بیست و سه و یک دهم درصد کل آرا را تشکيل ميدهند. دسته دوم بیست و چهار و شش دهم درصد، دسته سوم شانزده و نه دهم درصد، دسته چهارم هفت و هفت دهم درصد ، دسته پنجم شش و یک دهم درصد ، دسته ششم سه درصد و بالاخره دسته هفتم هجده و چهار دهم درصد کل آرا را به خود اختصاص ميدهند.
نگاهي به آمار بيندازيد
الف- اگر دسته اول و دوم را ديد منفيها و دسته سوم و چهارم را ديد مثبتيها در نظر بگيريم. منفيها به مثبتها چهل و هفت و هفت دهم درصد به بیست و چهار و شش دهم درصد هستند. يعني نااميدهاي ما تقريبا دو برابر اميدواران ما هستند.
ب- اگر دسته يک و چهار را داراي راي و نظر مشخصي بدانيم و آنها را در مقابل دسته دو و سه که به نحوي بيشتر نوعي ناظر هستند و فقط بيان احساساتشان را ميکنند قرار دهيم. رنگدارها به بيرنگها يا اسيد و بازها در مقابل آمفوترها سی و هشت دهم درصد به چهل و یک و پنج دهم درصد خواهد بود. يعني آنها که راي مشخص دارند نسبت به آنها که راي مشخصي ندارند کمترند.
ج- اگر دسته پنجم نماينده آن گروه باشد که خوب تحليل ميکند و احتمالا در شرايط بحران راه حل پيدا ميکند اين گروه تنها شش و یک دهم درصد را تشکيل ميدهند يعني در ميان اين جماعت هر چند همه "قادر" به تحليل هستند اما از هر بيست نفر تقريبا يک نفر "مايل" به فهم مسئله است.
تحليلهاي ديگري هم روي همين جامعه آماري کوچک ميشود ارائه کرد. اين تحليلها اگرچه به دليل دادههاي کم دقيق نيست اما حرفهاي زيادي براي گفتن دارد. اينکه ما طبقه متوسطيهاي وبلاگستان چقدر اهل عمليم، چقدر در ارتباطاتمان به دنبال نوازش روح و احساسمان هستيم. چقدر نياز داريم و تشنهايم بدانيم و بفهميم چه اتفاقي برايمان افتاده يا ميافتد يا خواهد افتاد. اين آمار ناقص تصويري از فردا به ما ميدهد و امکان آسيبشناسي فردايي که پيش رويمان است را فراهم ميکند.
پ.ن. پست طولاني شد و من فرصت نکردم بگويم چرا طيف خوانندههاي وبلاگي را طبقه متوسطي ميدانم اما به هر حال لازم است بگويم تحليلم براين فرض استوار شده که نويسندگان و خوانندگان وبلاگ اغلب طبقه متوسطي هستند.
|+| نوشته شده توسط
چپ کوک در سه شنبه 20 مرداد1388
|